تبليغاتX
سینما جوان
خبرهای جدید در باره ی سینمای جهان(عکس و مطلب)

كارگردان:

جيمز وانگ

پخش:

نيو لاين سينما

بازيگران:

رايان مريمن، مري اليزابت وينستيد، تگزاس بتل، جينا هولدن، داستين ميليگان

زمان:

-

تاريخ اكران:

10 فوريه 2006

درجه فيلم از نگاه منتقدان:

C

درجه فيلم از نگاه كاربران:

B

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهر | 

وبالا خره قطعه اومد (حالشو ببرید)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سپهر | 

>> دزدان دريايي كاراييب: صندوقچه مرد مرده - Pirates of the Caribbean: Dead Man's Chest

   

  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سپهر | 
ساخت فیلم کوتاه جدیدی توسط بروبچه های سینمایی به نام قطعه ای از بهشت

به کرگردانی سپهر فلاح* فیلم  قبلی به نام نامه های پدرم در استان اول شد امید وارم

اینم مقام بیاره.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهر | 

اسکار در چنگ مارتین

 

وقتی نامزدهای هفتاد و نهمین دوره‌ی اسکار اعلام شد و فیلم "بابل" ـ اثر اینارتیو ــ در هفت رشته کاندیدا شد، کمتر کسی گمان می‌کرد فیلم "departed" (مرحوم، مردگان، رفتگان یا هر ترجمه دیگری) هم برنده‌ی بهترین فیلم شود و هم اسکار بهترین کارگردانی را برای اولین بار نصیب "اسکورسیزی" کند.

مردگان داستان آمریکای امروز است و بر خلاف اکثر فیلم‌های اسکورسیزی در نیویورک نمی‌گذرد. گانگستر اول هم این بار "رابرت دونیرو" یار همیشگی "مارتی" نیست و جک نیکلسون نقشش را بازی می‌کند.

در ایالت ماسوچست، دو کودک به موازات هم رشد می‌کنند و وارد پلیس ایالتی می‌شوند. اولی "کالین سولیوان" ــ با بازی مت دیمون ــ فرزند یک پلیس خوشنام ایرلندی است و دومی "بیلی کاستیگان" ـ که لئوناردو دی کاپریو نقشش را بازی می کند ــ درست برعکس او، فرزند یک خلافکار حرفه‌ای است که مدتها پیش ــ مثل پدر کالین ــ فوت کرده است.

فیلم با یک فلش بک آغاز می‌شود و "فرانک کاستلو" ــ جک نیکلسون ــ سردسته‌ی خلافکاران را می‌بینیم که برای گرفتن باج به یک سوپر مارکت مراجعه می‌کند و به یک پسربچه(کالین سالیوان) آدرس خود را می‌دهد و بعد بلافاصله زمان حال را می‌بینیم که بخش مخفی پلیس، "کاستیگان" را می‌خواهند و به او می‌گویند که به دلیل بدنامی و سوابق بد خانوادگی، فقط می‌تواند به عنوان خبرچین پلیس، در گروه "کاستلو" کار کند.

بیلی قبول می‌کند (شاید هم مجبور است که قبول کند) که در کنار "سالیوان" که حالا به یک افسر خوش آتیه و تر و تمیز تبدیل شده ــ و در واقع جاسوس کاستلو در پلیس ایالتی است ــ کار کند.

فیلم زندگی موازی این دو افسر پلیس را نشان می‌دهد، همان داستان قدیمی پلیس خوب و پلیس بد، ولی به شیوه "مارتی".

این بار پلیس خوب نه جایگاه اجتماعی قابل قبولی دارد و نه سر و وضع قهرمانانه‌ای و البته فقط من و شما که داریم فیلم را می‌بینیم، می‌دانیم او پلیس خوب داستان است؛ و گرنه پلیس بد، هم سر و وضع مرتب‌تری دارد، هم خوش‌سابقه و خوش‌نام است و تازه در پایان داستان مدال لیاقت هم می‌گیرد!

 

بعد از فیلم "کازینو" 11 سال بود که اسکورسیزی فیلم گانگستری نساخته بود. "دار و داسته‌های نیویورکی" و "هوانورد" مطمئنا فیلم های مورد علاقه‌ی او نبودند. 11 سال گذشت تا دوباره مارتی روی به ساخت اثری بیاورد که در ساخت آن استاد است. فضای فیلم جدید اسکورسیزی از همه‌ی فیلم‌های قبلی او تاریک‌تر و غبار آلوده‌تر است. گانگسترهای این فیلم از همه‌ی نمونه‌های قبلی کثیف‌تر و منحط‌ترند. میزان رذالت و پستی "فرانک کاستلو" را بی‌شک جز "جک نیکلسون" کس دیگری نمی‌توانست در بیاورد و به همین دلیل است که رابرت دونیرو در این فیلم غایب است (برخلاف نظر کسانی که مشغول بودن دونیرو در پروژه‌ی "چوپان خوب" را دلیل این عدم همکاری می‌دانند) گانگستر این فیلم فقط آدم نمی‌کشد، بلکه به مقدسات مذهبی توهین می‌کند و به طرز وقیحانه‌ای زن‌باره است.

صحنه‌ای که کاستلو سر سفره و در حین خوردن غذا، دست قطع شده‌ی مردی را از کیسه بیرون می‌آورد و با بی‌رحمی تمام، حلقه‌ی ازدواجی را از انگشت آن خارج می‌کند را مجسم کنید، آیا حالتان از دیدن چنین صحنه‌ای به هم نمی‌خورد؟ یا صحنه‌ای که کاستلو در کافه‌ی خودش با دستها و پیراهن خونی، مشغول نصیحت کردن بیلی است(درست شبیه به قصابها!).

دستیار کاستلو، "فرنچ – فرانسوی" نیز در پستی دست کمی از خود او ندارد (به یاد بیاورید صحنه‌ای را که در حال تعریف کردن ماجرای کشتن همسرش برای کاستلو است.)

وضعیت پلیس ایالتی نیز به شدت تکان‌دهنده و تاسف‌بار است. یک جوان سخت‌کوش و پاک دامن(بیلی) را فقط به این خاطر که پدرش خلافکار بوده است، از حضور در لباس رسمی پلیس منع می‌کنند و در عوض، یک خائن جنایتکار را به مقامات بالا می‌رسانند و حتی تا آخرین روزها هم متوجه خیانت او نمی‌شوند و حتی به او مدال هم می‌دهند و از همه دردناکتر و مسخره‌تر اینکه در اواخر فیلم معلوم می‌شود خود فرانک کاستلو مامور "اف بی آی" است!

اسکورسیزی در این فیلم جامعه آمریکایی را جامعه‌ی بی‌بنیان و بی‌هویت (تاکیدات مکرر بر اصلیت ایرلندی سالیوان) و سرشار از بی‌اعتمادی و خشونت نشان می‌دهد. در آمریکای امروز، حتی یک روانشناس زن از برقراری ارتباط با اطرافیانش عاجز است و از کسی که به همسری انتخاب کرده است می‌برد و با دیگری نرد عشق می‌بازد و راهبه‌ای که توبه کرده و به کلیسا پیوسته است؛ باز به رابطه‌ی غیراخلاقی خود با کاستلو ادامه می‌دهد.

خلافکار‌های مدل 2006 اسکورسیزی واقعا تهوع آورند، مثل خود جامعه‌ی آمریکای 2006. در تمام فیلم‌های قبلی "مارتی" می‌شد با گانگستر یا آدمکش قصه، به نوعی احساس نزدیکی کرد، برایش دل سوزاند و یا لااقل از او متنفر نبود. رابرت دونیروی "راننده تاکسی"، "تنگه وحشت"،"رفقای خوب" و حتی "کازینو" با اینکه نظم‌شکن و قانون‌گریز و خلافکار است، ولی قابل درک و همدلی است و هنوز کورسوی امیدی برای اصلاح اوضاع پیدا می‌شود. ولی فرانک کاستلوی “Departed” مشمئزکننده است، نه تنها او، بلکه جامعه‌ای که او را پرورانده است و پلیسی که معلوم نیست چرا با او مقابله نمی‌کند؟

در سه‌گانه‌ی "پدر خوانده" نیز، "ویتو کورلئونه" رییس مافیاست، خلاف می‌کند و حتی آدم هم می‌کشد، ولی به خانواده پای‌بند است، وارد تجارت مواد مخدر نمی‌شود و بسیاری از اصول را رعایت می‌کند؛ ولی پسرش "مایکل" با درندگی خاصی آدم می‌کشد و حتی به خانواده‌ی خودش هم رحم نمی‌کند و در قسمت سوم حتی کشیشها و کاردینالها را هم می‌بینیم که با مافیا همکاری می‌کنند.

این همان داستان تکراری زوال جامعه‌ی آمریکایی (بخوانید جامعه‌ی بشری) است، هر چه رو به جلو حرکت می‌کنیم، ارزشها و پای‌بندی‌ها رو به قهقرا می‌روند، کمرنگ‌تر می‌شوند، جامعه منحط می‌شود و طبیعتا جنایتکارها، وحشی‌تر و پست‌تر می‌شوند.

 

در جایی از فیلم کاستلو به بیلی جوان می‌گوید: "وقتی کسی اسلحه‌ای را به سمت تو گرفته، دیگر فرقی نمی‌کند که پلیس باشی یا دزد." گویا این حرف اسکورسیزی است خطاب به بیننده‌ی فیلمش درباره‌ی دنیای امروز.

"اسکورسیزی" بزرگ بالاخره اسکار گرفت، حتما او خوشحال است، ما هم بخاطر او خوشحالیم ولی وقتی Departed را می‌بینیم جایی برای خوشحالی باقی نمی‌ماند، اصلا هم نمی‌ماند، این فیلم به قول "تادمک کارتی" منتقد مشهور آمریکایی، "یک استیک پرمایه و خوندار" است، تنها چیزی که پس از پایان این فیلم در ذهنمان می‌ماند، شاید آن صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ی مرگ مادر بیلی کاستیگان باشد، شاید هم گریه‌ی دردناک نامزد سالیوان در مراسم به خاک‌سپاری بیلی، شاید هم... نمی‌دانم شما کدام صحنه را انتخاب می‌کنید، ولی بدون شک این فیلم، غم‌نامه‌ی اسکورسیزی است از آمریکای امروز، مرثیه‌‌ای خونین برای مرگ اعتماد، خون است و خون است و خون... حالا اسمش را هر چه بگذاریم؛ مرحومان، رفتگان، مردگان... اصلا مگر مهم است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من جوونی هستم مثله خودت
عاشق هنر و سینما وسینمایی
دوست دارم پنجره ی کوچیکی باشم برای خبر های سینمایی

نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
m-rooz
google
dr dani
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM